تبليغاتX
به همين سادگي

به همين سادگي

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

هيچ شعري شاعر ندارد...هر خواننده اي ....شاعر آن لحظه شعر است
پابلو نرودا

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387


پیوندها
باز هم زندگي
سينا.شايد
پژواك باران...
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

اوصاف مومن

امام حسين مي فرمايد: حقا که مومن ، خدا را حافظ خود گرفته و گفتار او را آيينه خود گزيده است. گاهي در اوصاف مومنان چشم مي دوزد و گاهي در ويژگيهاي سرکشان مي نگرد. از اينرو بهره وري او از کلام خدا، در لطايف و در ژرفاي معرفت خود غوطه ور است، از هوشمندي خود، در بلنداي يقين جايگزين است و در پاکي خود استوار است.


نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه 1 دی1388 ساعت | لینک ثابت |


زندگي آخرت من

وودي آلن

در دنياي آخرت من مي­خواهم در جهت معکوس زندگي کنم

با مردن شروع مي­کني و مي­بيني که همه چيز خيلي عجيب است.

سپس بيدار مي­شوي و مي­بيني که در خانه سالمندان هستي! و هر روز که مي­گذرد حالت بهتر مي­شود.

بعد از مدتي چون خيلي سالم و سرحال مي­شوي از آنجا اخراجت مي­کنند! بعد از آن مي­روي و حقوق بازنشستگي­ات را مي­گيري. وقتي کارت را شروع مي­کني در همان روز اول يک ساعت مچي طلا مي­گيري و يک ميهماني برايت ترتيب داده مي­شود (ميهماني اي که موقع بازنشستگي براي شما مي­گيرند و به شما پاداش يا هديه مي­دهند).

40 سال آزگار کار مي­کني تا جوان شوي و از بازنشستگي­ات !!  لذت ببري.

سپس حال مي­کني و الکل مي­نوشي و تعداد زيادي دوست دختر خواهي داشت. کمي بعد بايد خودت را براي دبيرستان آماده کني.

 سپس دبستان و بعد از آن تبديل به يک بچه مي­شوي و بازي مي­کني. هيچ مسووليتي نداري. سپس نوزاد مي­شوي و آنگاه به دنيا مي­آيي. در اين مرحله 9 ماه را بايد به حالت معلق در يک آب گرم مجلل صفا مي­کني که داراي حرارت مرکزي است و سرويس اتاق هم هميشه مهيا است، و فضا هه هر روز بزرگتر مي­شود، وااااي!

 و در پايان شما با يک ارضاء به پايان مي­رسيد.

 

 مي­ بينيد که حق با بنده است.


نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه 22 آذر1388 ساعت | لینک ثابت |


درسي از سوئد

 دولتمردان بايد عاري از خطا و اشتباه باشند


در نظام مردمسالاري سوئد همه افرادي که در پست هاي دولتي به کار گمارده مي شوند بايد از هر گونه خطايي، چه در گذشته و چه در زماني که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.

  در انتخابات پارلماني سوئد در سال 2006 ائتلافي از احزاب دست راستي با به دست آوردن 178 کرسي نمايندگي، اکثريت کرسي هاي مجلس را نصيب خود کرد و دولت تشکيل داد.

 چندي بعد نخست وزير به تدريج وزراي کابينه اش را معرفي کردو خانم «ماريا بورليوس» به عنوان وزير بازرگاني معرفي شد.روز بعد دختري به يکي از روزنامه ها اطلاع داد اين خانم چند سال پيش او را به مدت يک ماه براي نگهداري از بچه اش استخدام کرده بود بدون اينکه موضوع را به اداره ماليات گزارش داده باشد. در سوئد هر گاه کسي فردي را به کاري بگمارد بايد آن را به اطلاع اداره ماليات برساند و به عنوان کارفرما ماليات و هزينه بيمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار مي کند بايد در زمان انجام کار بيمه باشد تا اگر اتفاقي حين کار بيفتد بيمه بتواند نيازهاي آن فرد را پوشش دهد. 

بورليوس به عنوان کارفرما بايد استخدام آن دختر را به اداره ماليات اطلاع مي داد و علاوه بر حقوق دختر، هزينه کارفرما را نيز به اداره ماليات مي پرداخت. بورليوس به اداره ماليات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتي اين مساله فاش شد وي از طريق تلويزيون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام اين کار خلاف که سال ها پيش اتفاق افتاده بود، وضع مالي خانواده آنها چندان خوب نبوده است.

 روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان که مانند ساير مردم بدون هيچ محدوديتي حق تحقيق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالي خانم وزير را طي سال هاي گذشته مورد بررسي قرار دادند.

همه شهروندان در سوئد مي توانند اطلاعات مالي افراد ديگر را مطالعه کنند.. براي اين کار کافي است به سالن کامپيوتر اداره ماليات مراجعه کنند و با وارد کردن نام يا شماره شخصي افراد در رايانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار ماليات پرداختي توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف اين خانم وزير، شهروندي به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد اين خانم دروغ مي گويد و درآمد آنها در سالي که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالاي يک ميليون کرون يعني خيلي بيشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدي بوده است. دو روز بعد نخست وزير سوئد اعلام کرد خانم بورليوس از کار خود کناره گيري کرده است. بورليوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورليوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگي اش را در مدت کوتاهي فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمي که به آنها دروغ گفته بود نيفتد.


نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه 16 آذر1388 ساعت | لینک ثابت |


قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است .

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

 

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .

 

خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو .

آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم

 

 

--

...جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.


نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه 10 آذر1388 ساعت | لینک ثابت |


مهندس و مدير

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و ازمردی که روی زمین بود پرسید:

 "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

 مرد روی زمین : بله، شما درارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی " ۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض  جغرافیایی " ۴۱'۲۱  ۳۷ هستید.

مرد بالن سوار :  شما باید مهندس باشید

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار :  چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین :  شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار :  بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین :  چون شما نمی دانید کجاهستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقيق هم به دردتان نميخورد!


نوشته شده توسط فرزین در چهارشنبه 4 آذر1388 ساعت | لینک ثابت |


معامله

ماه آپريل است، درکنار يکی از سواحل دريای سياه. باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد. درست هنگامی است که همه در يک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.

ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنهاهتلی که در اين ساحل است می شود، اسکناس 100 يوروئی را روی پيشخوان هتل میگذارد و برای بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

 صاحب هتل اسکناس 100 يوروئی را برميدارد و در اين فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.

قصاب اسکناس 100 يوروئی را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد. تامين کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 يوروئی را با شتاب پرداخت به فاحشه شهر که به او بدهکار بود ميبرد. او در اين اوضاع خراب اقتصادی به اعتبار مزرعه دار «خدمتش» را انجام داده بود تا پولش را بعدا دريافت کند.

فاحشه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زيرااو به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه مشتری خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روی پيشخوان گذاشته است.

در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق های هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئی خود را برميدارد و می گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک می کند.

  در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است. ولی بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هايشان را پرداخته اندو با يک انتظار خوشبينانه ای به آينده نگاه می کنند.

دولت انگلستان ازآغاز تا كنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله می کند.


نوشته شده توسط فرزین در شنبه 30 آبان1388 ساعت | لینک ثابت |


بادبادك

همه ی جانم را گره می زنم به باد بادکی

 

و رهایش می کنم.

 

بادبادک می رود تا نقطه ای شود.

 

تقلا نمی کند، جسمم ،روی زمین سرد.

 

کسی یک مشت خاک سرد می پاشد توی صورتم.

 

خنکای خاک را دوست دارم.

 

خاک این زمین برایم غریب است...غریب تر از ان چه گمان می کردم.

 

 


نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه 25 آبان1388 ساعت | لینک ثابت |


تغيير اوضاع


مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
-
اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟


مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد…!"



نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت | لینک ثابت |


بارون؛ بارون؛ بارون!

بارون بارون، زمینا تر میشه، گلنسا جونم، کارا بهتر میشه

 

گلنسا جونم تو شالیزار، برنج میکاره می ترسم بچتد، طاقت نداره، طاقت نداره

 

دونای بارون ببارین آرومتر، گلنسای منو میدن به شوهر

 

خدای مهربون تو این زمستون، یا منو بکش یا اونو نستون

 

"به یاد خاطرات خوش گذشته، بچگی دلنشین من"

 

"ویگن"


نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه 18 آبان1388 ساعت | لینک ثابت |


چنان باش

چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی :مثل من رفتار کن.   کانت


نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه 12 آبان1388 ساعت | لینک ثابت |


ما چه هستيم؟

ما چه هستیم؟
عجب بی پا و دستیم
چه شد مخمور و مستیم؟
همه عاجز کش و دشمن پرستیم
زنادانی و غفلت زیردستیم
به رغم دوست با دشمن نشستیم
ما خرابیم چو صفر اندر حسابیم
چو صید اندر طنابیم
جهان را برده آب و ما به خوابیم
شد عالم غرق خون مست شرابیم


نوشته شده توسط فرزین در شنبه 2 آبان1388 ساعت | لینک ثابت |


علی و شب های کوفه

ديشب خوابي ديدم كه خيلي بوي علي مي داد هيچي از اين خواب يادم نمياد ولي خيلي خوش بود صبح كه بيدار شدم حال خوبي داشتم هرچي سعي كردم مطلبي بنويسم نشد مثل هميشه زبانم بسته بود پس باز هم كپي كردم:

 

علی و شب های کوفه

 

از حال خویش چه بگویم؟!...

 

هیچ کس از حال خویش نمی داند...جز وجدان آنها.

 

وجدانی پاک و شاید آرمیده.

 

اما دل من پر ز درد است.

 

حال من حال کسانیست که شب ها را به سحر رسانده,بی هیچ توشه ای برای فردای خویش.

 

حال من حال کودکان یتیمی ست که شب را سر بر بالین نهادند به امید آمدن تنها حامی شان.             

 

آری آن شب ها را می شناسم ,شب های کوفه بود که نمی دانم چرا؟چرا؟سحر را به خود نمی دید و لباس عزا بر تن کرده بود.

 

دیگر شب آن مآمن همیشگی خویش را نیافت و چاه دیگر آن یار دیرینش را ندید و خشکید. 

             

 

دیگر کسی نبود که با او خلوت کند.

 

آری مرغ خسته پر کشید و افق روشن را دید.

 

تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید و پنجره بغض دیوار را شکست


نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه 26 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |


امروز

زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد....

تو نه در دیروزی و نه در فردایی....

ظرف امروز پر از بودن توست....


نوشته شده توسط فرزین در شنبه 25 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |


پيشرفت

ژاپنیها عاشق ماهى تازه هستند. اما آبهاى اطراف ژاپن سالهاست که ماهى تازه ندارد. بنابر این براى غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایقهاى ماهیگیرى، بزرگتر شدند و مسافت هاى دورترى را پیمودند. ماهى گیران هر چه مسافت طولانی ترى را طى مى کردند به همان میزان آوردن ماهى تازه بیشتر زمان را به خود اختصاص می داد .

اگر بازگشت بیش از چند روز طول مى کشید، ماهیها دیگر تازه نبودند و ژاپنیها مزه این ماهى را دوست نداشتند .

بـراى حـل ایـن مـساله، شـرکتـهاى مـاهـیگـیرى فـریزرهایى در قایقهایشان تعبیه کردند. آنها ماهیها را مى گرفتند و آنها را روى دریا منجمد مى کردند.

فریزرها این امکان را براى قایقها و ماهیگیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی ترى را روى آب بمانند .

اما ژاپنیها مزه ماهى تازه و منجمد را متوجه مى شدند و مزه ماهى یخ زده را دوست نداشتند.

بـنابرایـن شرکتهاى ماهیگیرى مخزن هایى را در قایقها کار گذاشتند و ماهیها را در مخازن آب نگهدارى مى کردند .

ماهیها پس از کمى تقلا آرام مى شدند و حرکت نمى کردند. آنها خسته و بى رمق، اما زنده بودند .

متاسفانه ژاپنیها هنوز هم مى توانستند تفاوت مزه را تشخیص دهند .

زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهى تازه را از دست داده بودند .

باز هم ژاپنیها مزه ماهى تازه را نسبت به ماهى بى حال و تنبل ترجیح مى دادند .

پس شرکتهاى ماهیگیرى به گونه اى باید این مساله را حل مى کردند .

آنها چطور مى توانستند ماهى تازه بگیرند ؟

اگر شما مشاور صنایع ماهى گیرى بودید چه پیشنهادى مى دادید ؟

چطور ژاپنیها ماهیها را تازه نگه مى دارند؟

بـراى نـگه داشـتن مـاهـى تازه شرکتهاى ماهیگیرى ژاپن هنوز هم از مخازن نگهدارى ماهى در قایقها استفاده مى کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن مى اندازند .

کوسه چند تایى از ماهى ها را مى خورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتى بسیار سرزنده به مقصد مى رسند. زیرا ماهیها برای مقابله با خطر که همان شکار نشدن توسط کوسه بود تلاش کرده اند .

توصیه :

- به جاى دورى جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید .

- از بازى با زندگی هر چند ناخوشایند (البته در بعضی مواقع) لذت ببرید .

- اگر مشکلات و تلاشهایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید، ضعف شما را خسته مى کند. به جاى آن مشکل را تشخیص دهید .

- عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشترى دریافت کنید .

-اگر به اهدافتان دست یافتید اهداف بزرگترى را براى خود تعیین کنید .

- زمانى که نیازهاى خود و خانواده تان را بر طرف کردید براى حل اهداف گروه، جامعه و حتى نوع بشر اقدام کنید .

- پس از کسب موفقیت آرام نگیرید. شما مهارتهایى دارید که مى توانید با آن تغییرات و تفاوتهایى را در دنیا ایجاد کنید .

- در مخزن زندگیتان کوسه اى بیندازید و ببینید که واقعاً چقدر مى توانید دورتر بروید .

این مساله را رون هوبارد در اوایل سالهاى ١٩۵٠ دریافت .

 

« بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز است که به صورت غریبى پیشرفت مى کند. »


نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |


معيار

چه بسيار دلهايی که می پرستند و نيکی می ورزند . و پرستش و تقوی و نيکی نيز در آنها زشت و آلوده و پليد است . و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند . و خطا و هوس و گناه نيز در آنها زيبا و پاک و زلال است.

خدايا مرا از همه فضايلي كه به كار مردم نيايد محروم ساز.

انسان تنها فرشته اي است كه دستش به خون آغشته است .

دكتر علي شريعتي


نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |


شاعر

هيچ شعري شاعر ندارد...هر خواننده اي ....شاعر آن لحظه شعر است

پابلو نرودا


نوشته شده توسط فرزین در شنبه 18 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |


من لي غيرك

اي خدا دلگيرم ولي احساس غم نمي كنم

چون با توام پيش كسي سرم رو خم نمي كنم


نوشته شده توسط فرزین در سه شنبه 14 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |


خوشبخت

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید

و تن شاه کنید،

شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.

سیر و پر غذا خورده ام

و می توانم دراز بکشم

و بخوابم!

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

 

لئو تولستوی (۱۸۷۲)


نوشته شده توسط فرزین در دوشنبه 13 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |


پدر، مادر ما متهميم

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم ) 


نوشته شده توسط فرزین در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |


تصویر ذهنی

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این "باور" که استاد آن را به عنوان تکلیف منزل داده است، به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

 

در یک باشگاه بدنسازی، پس از اضافه کردن ٥ کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه‌ای که ٥ کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه‌ای برنیامده بود که در واقع ٥ کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان ٥ کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این "باور" وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می‌دانست.

 

هر فردی خود را ارزیابی می‌کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی‌توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید "هستید". اما بیش از آنچه باور دارید "می‌توانید" انجام دهید.


نوشته شده توسط فرزین در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |